مدرسه 5!

این چند روز که ننوشتم چنتا اتفاق افتاد یکی از جذاب ترین هاش که هنوزم یادم میوفته خودم خندم می گیره این داداشمون نگاره :)))

کلا عادت نداره بهش بگیم نگار باید بهش بگی داداش :/

چند روز پیش صبح راننده سرویسمون زنگ زد من هنوز تو خیابون بودم نرسیده بودم به سرویس گفتم حتما حواسش نبوده دستش خورده اول جواب ندادم دوباره زنگ زد گفتم اه می خواد بگه من نمیام حالا چه کار کنیم تا قبل از این که تلفن رو جواب بدم داشتم دنبال یه راه می گشتم که زودتر بریم مدرسه، گوشی رو که جواب دادم گفت من نمیام یکی رو جای خودم گذاشتم فامیلیش رو گفت در ادامه هم گفت که ماشینش ماشین خط روستای ماست. 

خلاصه من تو راه یه مسیر رو دیگه با ماشین نمی رم می گم صبحه کمی پیاده روی کنم تو راه داشتم فکر می کردم اگر نگار و زهرا اومده باشن حتما موندن تا من بگم الان این ماشین جای ماشین خودمون اومده رفتم دیدم نگار نشسته تو ماشین زهرا هم با من سوار شد.

من تا سوار شدم سلام کردم فامیل این راننده جدید رو گفتم، زهرا همین طور مونده بود نگاهم می کرد گفتم ماشین تغییر نکرده گفت چرا گفتم راننده چی ؟ گفت بزار ببینم :/ گفتم چرا سوار شدی گفت خب نگار تو ماشین بود. همش تو ذهنم این بود که راننده جدید رفته به نگار گفته من جای سرویس خودتون اومدم که نگار سوار شده وگرنه انقدر آدم بی دقت نیست که به خاطر یه رنگ آبی که روی ماشین هست سوار هر ماشینی بشه. خلاصه نگار جلو هم نشسته بود یهو برگشت عقب سمت ما گفت مگه سرویس خودمون نیست؟ گفتم نگار چند دقیقس اومدی؟

اصلا حالش خراب شد یهو. گفتم نگار یه لحظه نگاه به راننده بکن، می ترسید نگاه نمی کرد. چشماش گرد شده بود گفتم نگار خدا بهت رحم کرده وگرنه ساعت قبل 7 صبح کاری نداره یکی ببرت :/

رسیدیم مدرسه دیگه هی بچه ها می گفتن نگار خوبی می گفت داداش اینو برای کسی تعریف نکنیدااااا گفتیم باشه فقط برای خونه تعریف می کنیم بخندیم :))))))))

بعدش که حالش خوب شد گفت من فقط یه لحظه وقتی وارد شدم تعجب کردم چرا این راننده که من هر روز بهش سلام می کنم جواب نمی ده امروز که سلام کردم خیلی گرم سلام کرد تازه گفت بفرمایید چای ._. 

گفتم و باز تو این همه باهاش حرف زدی به قیافش نگاه نکردی از صداش هم نفهمیدی گفت نهههههههه ://

خلاصه ما نمی دونیم این چه طور زنده مونده تا الان خخخخخخ 

*****

فرفره ی هستی ۲۲ نظر ۱۱

کافه...!

اولش که چند بار بهش گفتم شروع نکن. این کار بی سرانجام می مونه، قبول نکرد.

بهش گفتم من اینارو می شناسم برای تو تره هم خورد نمی کنن، چه برسه که بهت پول بدن بازم قبول نکرد.

بهش گفتم من تا صد قدمی خودم رو می بینم برای هر کاری بعد اون کار رو شروع می کنم، این که تا ده قدم جلوی پاهات هم ببینی باز متوجه می شی که بی نتیجه می مونه باز قبول نکرد.

یه مدت دیگه نگاهش* نمی کردم، بلکه دست برداره از فکر کافه زدن، ناراحت شد ولی بازم متوجه نشد که انجام دادنش اشتباهه.

دیدم زبون هم نداره بره حقش رو از بقیه بگیره، هی دارن سنگ می ندازن جلو پاهاش بهم برخورد گفتم بزار کمکش کنم مگه من چنتا دوست مثل این وروجک دارم...

رفتیم و اون جایی که خودش از محوطه دانشگاه می خواست رو گرفت شروع کردیم به کار کردن. اولین رنگی که به دیوار زدیم بنفش بود، با زحمت زیاد رنگ رو خودمون می ساختیم که قشنگ تر بشه باز گفتیم رئیس دانشگاه بیاد رنگ رو ببینه حتما می گه کار رو کنسل کنید...

یه روز بعد رنگ کردن قسمت اول کافه اومد دید گفت خیلی خوب شده کلی تشویق کرد که من هزینه می کنم نگران نباشید و ...

گفت این جا سقف هم نداره زمستون چه طور می خوایید کار کنید گفتیم باید سقف کاذب برامون بزنید قبول کرد، ما اول قرار بود سه تا چهار متر رو رنگ کنیم و بچینیم ولی خودشون کل 12 متر رو سقف زد ما هم مجبور شدیم تا آخر رو رنگ کنیم 

از اول می گفتم: هستی این تا یک ماه که تو ذهنت هست اصلا درست نمی شه ترم اول هم درست نمی شه شاید بعد از عید درست بشه ولی بازم من دیدم به مسئولای دانشگاه مثبت نیست.

همش می گفت حانی انقدر آیه یاس نخون درست می شه .

خلاصه خوردیم به زمستون خیلی رنگ کردن دیوار سخت شده بود یخ می زدیم وقتی دیوار هارو رنگ می کردیم سرعتمون اومده بود پایین دو ترم آخر هم بودیم خیلی درسا سنگین شده بود تا آخر ترم مهر فقط دو قسمتش رو رنگ کردیم، رفتیم دو هفته بین ترم استراحت تا دوباره ترم بعد بیاییم شروع به کار کنیم یکی از بچه ها اومده بود رو دیوار با رنگ نوشته بود مرگ بر آمریکا

دوباره مجبور شدیم رنگ درست کنیم اون دیوار رو یک بار دیگه رنگ کردیم جعبه هارو رنگ کردیم که قفسه کتاب کافه باشه.

رفتیم دوباره صحبت کردیم گفتیم ما اگر بخواییم تو این کافه چیز های خوراکی بیاریم گربه و سوسک میاد سراغشون باید قسمت سرویس دهی کافه شیشه بشه قبول کردن شیشه زدن ولی خیلی طول کشید انقدر که دیگه ما نرسیدیم کافه رو تموم کنیم.

دیوار ها رنگ شد چنتا لاستیک رو هم رنگ کردیم برای میز های کافه ولی چند روز آخر تازه برای کافه برق کشی کردن.
خلاصه کافه تموم نشد روزای آخر می گفتم یادته هستی می گفت الان دیگه کار حیثیتی شده حانی تو که می دونی، یه چیزایی بین خانواده هستی با رئیس دانشگاه بود که نمی شد کار رو تعطیل کرد...

شوهر قاصدک هم که بنده خدا مسئول خرید رنگ ما بود تا رنگ تموم می شد قاصدک زنگ می زد:

علی ما رنگ قرمز آبی سبز می خواییم :/

بنده خدا شوهرش هم سریع برای ما رنگ هارو میاورد :)))))

هستی هم که کلا به میلاد چیزی رو توضیح نمی داد می گفت اگر میلاد بفهمه دارم برای بسیج این کارارو می کنم طلاقم می ده.

خلاصه پدر منو و قاصدک رو درآورد با اون دیوار ها و لاستیک ها آخرش هم کافه تموم نشد :/

کافه






*(اونایی که با من دوست شدن تا حالا می دونن که نصف حرف هام رو با چشمام می زنم اصلا خیلی وقتا دیالوگ رد و بدل نمی شه بین منو دوستام )


فرفره ی هستی ۲۲ نظر ۱۰

مدرسه 4!

روز 31 شهریور من فقط باید می رفتم ولی بقیه دوستام هم همراهم اومدن که کلاس هاشون رو تزیین کنن برای اول مهر 

رو به برگشت به قم همه هلاک تشنه و گرسنه خلاصه تو ماشین داشتیم می گفتیم خوبه بریم فلافل بخوریم یکی از بچه ها گفت ذرت مکزیکی هم خوبه منم گفتم سالاد ماکارانی هم خیلی خوبه الان 😋

دیگه از اون روز هر روز دارن می گن حانی پس سالاد ماکارانی چی شد؟ چند شب پیش تو تلگرام عکس سالاد ماکارانی فرستادن بعد می گن کجا می فروشه بریم بخریم یکی از بچه ها می گه خونه حانی اینا می فروشن😂😅😂😅😂😅😂

دیدم خیلی مشتاق هستن امشب برای معلم های مدرسه سالاد ماکارانی درست کردم، چه غذای سختیه 😐 حالا یه پهلوانی نیاز است تا فردا محموله سالاد ماکارانی رو به مدرسه برساند، از بــــــــــــــــــس که ظرفش سنگینه :/

***

روز اولی که هوا خیلی سرد شد تو دفتر مدرسه بودیم همه با هم گفتیم هوا خیلی سرد شده هاااااا یهو زهرا از تو جیبش فندک درآورد روشن کرد گفت بیایید گرم بشید😐 دیگه تا خود ظهر ما ولش نکردیم 😅🤣 معتاد 😎

داشتیم با معلم ها راجع به گرونی های اخیر صحبت می کردیم نگار سرش رو از تو گوشی آورد بالا گفت آره همه چی گرون شده تنباکو هم گرون شده. 

گفتم: نگار جانننننننننننن🤪🤨😒 

گفت: من برم بیرون یه هوایی بخورم و بیام😶😑

***

هر جا می ریم مهمونی دیگه ساعت ده حتما خونه ایم مهمون های دیگه یا صاحب خونه می گه حالا که زوده بچه ها که درس و مشق ندارن مامانم می گه بچه بزرگم مشقاش مونده😍😍😋😋

اون موقع که خودم دانش آموز بودم انقدر مشق نمی نوشتم که الان مشق شب می نویسم 😁😐

 

فرفره ی هستی ۱۴ نظر ۱۲

شوهر عمه و گوجه هاش :))

دم در خونه عمم بودیم داشتیم خداحافظی می کردیم آرش یادش افتاد رفته دو سه تا چیز خریده برای خونه 98 هزار تومن.
مخاطبش مامان بود گفت: حاج خانوم من رفتم خرید کردم گفت 98 تومن کارت دادم اصلا حواسم نبود بعد روضه سر حال شدم رفتم لیست رو آوردم قیمت هارو نگاه کردم اصلا نمی دونی چه وضعی شده...
خاله بابا هم دم در بود گفت: خب حالا انقدر بهش فکر نکن افسردگی می گیری.
آرش: خاله یه چیزی می گیاااااااا خودت پول در نمیاری ببینی چقدر خرج کردن کار سختی شده.
من گفتم: آره هزینه ها خیلی افزایش پیدا کرده من هفت سالم که بود عزیزم برام یه انگشتر طلا خرید 4 هزار تومن الان گوجه کیلویی 4500 شده، دوباره داغ دل آرش تازه شد گفت حانی تو دو تا دونه گوجه از خونه ما بردی یک کیلو.
گفتم: آقا آرش من برات یه کیلو گوجه می خرم اون دو تا دونه که برای کلاسم بردم ربع کیلو هم نبود انقدر جو می دی.
آرش گفت: حالا هر چی تو از خونه ما گوجه بردی الان با قیمت طلا یکی شدی ببین ببین...
خندم گرفته بود نمی تونستم دیگه جوابش رو بدم خدافظی کردیم اومدیم خونه خودمون این چند شب که از روضشون گذشته هر شب داره اون دو تا گوجه رو یه جور یادآوری می کنه.
فرفره ی هستی ۱۵ نظر ۱۵

مهر ماه 3 !

امروز به بچه ها خیلی خوش گذشت در عوض من خیلی خسته شدم 

ساعت اول آزمایش علوم داشتن. هدف از آزمایش این بود که بچه ها دقتشون رو در خوراکی ها بالا ببرند خود کتاب گوجه رو مثال زده بود.

حال بماند ما دیشب جایی مهمان بودیم و دو تا گوجه رو از میزبان گرفتم برای امروز.

(تا گفتم اگر گوجه مونده به من بدین با خودم ببرم خونه فردا می خوام گوجه درس بدم همه شروع کردن به ناله و فغان که تو یک فلانی و بهمانی اصلا نمی فهمی داری چه کار می کنی مگه خبر نداری گوجه قیمتش با طلا یکی شده. گوجه می خوایی؟ اونم دو تا. دیگه چی؟ نکنه می خوایی به جرم احتکار گوجه بگیرنت. خلاصه حسابی تا تونستن سر به سر من گذاشتن به خاطر دو تا گوجه :))))))

ساعت آخر هم امروز نقاشی داشتن تو ذهنم بود نقاشی بکشن مثل هر سری ولی دلم براشون سوخت از بس گفتن خانوم کار دستی خانوم کار دستی دیگه ساعت آخر به همشون گفتم کاغذ رنگی در بیارن گربه درست کردن.

حس می کنم یکی از بچه ها کم تمرکزه امروز یه دونه ماز خیلی ساده روی تابلو کشیدم زودی فهمید حالا باید چند وقتی یک بار باید یدونه ماز سخت بدم ببره خونه انجام بده تا تمرکزش بره بالا 


حالا من برای مامان هاشون کانال زدم که هر شب مشق  بچه ها رو بزارم ، مامان هاشون می گن ما گوشی نداریم تو شهر مامان ها معلم رو شهید می کنن که چرا کانال نداری پس :/ 

حالا تمرین اضافه می خوام بدم از کتاب کار عکس می گیرم می زارم تو کانال


فرفره ی هستی ۲۶ نظر ۱۸

مهر ماه 2 !

از اون جایی که هفته اول واقعا برای خوابم مشکل داشتم خیلی نرسیدم دو روزش رو پست بزارم 

به این نتیجه رسیدم که قسمت های گل چینی رو چند روزی یک بار بنویسم.

فک کنم آروم آروم باید در خونه عطر بارون رو ببندم بچسبم به کار و درس و مشخممممم:)))

یکی از دوستان دیگه کلاس اول درس می ده هی استیکر گریه می فرستاد می گفت خیلی اذیت می کنن، بعد جمله هایی که بچه هاش می گن رو می گفت دیدم دقیقا همون حرفایی که بچه های من می زنن رو می گه با این تفاوت که تحملش تموم شده بود دیگه خخخخخخخ

 روز اول که من اومدم خیلی خسته شدم فکم دیگه درد گرفته بود انقدر که گفته بودم این کارو بکنید این کارو نکنید بیشترشون هم پیش دبستان نرفتن سختیش بیشتره این دوستمون می گفت مگه کوه کندی کاری نداره که حالا که یخ بچه هاش باز شده داشت گریه می کرد 

حالا من یه سری حرفاشون رو بهتون می گم:

_خانم کی زنگ خونه می خوره ( باورتون نمی شه بعضی هاشون هر زنگ سه تا چهار بار این جمله رو می گن به ساعت آخر که می رسیم که فقط می پرسن پس کی زنگ خونه می خوره ؟)

_خانم می شه بریم آب بخوریم؟

_ خانم بریم دستشویی، خانم من جیش دارم :)))))))

_یکیشون هم تا در کلاس رو باز می کنم یه کم هوا عوض بشه می ره بیرون فک می کنه کلاس تموم شده :)))

_ یکی دیگشون یه دفه می بینی وسط کلاس داره داستان می گه شعر هایی که حفظ هست رو می خونه 

_ یکی از بچه ها هم کم تمرکزه فقط چند ثانیه تمرکز داره بقیش کار خودش رو می کنه ( باید راهکار های مقاله ای که نوشتم رو روی این دخترم پیاده کنم، البته اولین کار رو شروع کردم به نظر خودم مهم ترین کار هم بود ولی باید ادامه بدم که بیش فعال نشه).

_ سر مشق که بهشون می دن مثلا یک یک  ا ا ا ا ا ا  اینو بنویسن هر یکی که می نویسن میان نشون می دن خانم خوبه؟ اشتباه نیست؟ 

وقتی کلاس تموم می شه هر زنگ تفریح هم نمی رسم برم یه لیوان آبی چیزی بخورم چون کار یه سری از بچه ها می مونه ولی زنگ هایی که می رم تو دفتر فقط چشم هام رو می بندم هیچی حرف نمی زنم دیگه حس می کنم الان تار های صوتیم پاره می شن انقدر حرف زدم  ://

شغل سختیه ولی وقتی درس می دم جوابم رو درست می دن می بینم یه آدم نیم وجبی می تونه بفهمه و درک کنه و یاد بگیره خودم کیف می کنم بهم انرژی می دن.

دیروز می خواستم بهشون الگو هارو یاد بدم 4 نفرشون رو آوردم یکی با کیف یکی بدون کیف دوباره یکی با کیف یکی بدون کیف قطار بازی کردن بقیه اومدن گفتن باید کیف بیارن اگر می خوان تو قطار برن یا کیف نیارن همشون یاد گرفتن :))


با هم دیگه ساعت قرآنشون گل درست کردن که نشانگر قرآنشون باشه که بدون وضو دست نزنن به آیه های کتابشون از همون گل ها استفاده کردیم تو ساعت ریاضی تا ده شمارش کنن

یکیشون که بابا و مامانش بی سواد هستن بلد نبود بیشتر از سه بشماره با بچه ها کار کردیم یاد گرفت :))

هر روز یکیشون برام گل میاره می دم به خودشون هم بو بکنن  :))

دو تاشون هم خواهر هستن تا حالا هم کلاس اول نرفتن خیلی با هوشن افغانی هستن من نمی دونستم که خواهرن مامانشون دیروز اومد گفت. پرسیدم هیچ کدومشون کلاس اول نبودن گفت نه خیلی پشت سر هم به دنیا اومدن :)))


فرفره ی هستی ۴۱ نظر ۳۰

مهر ماه1

بر اساس بودجه بندی کتاب های آموزشی ما باید هر روز تدریس داشته باشیم.

بچه های پایه های بالاتر باید هفته اول مهر ماه درس سال های گذشته رو دوره کنند ولی کلاس اولی ها درسشون شروع می شه.

این بچه های منم که سواد ندارن برای این که بتونم درس هارو شروع کنم و کتاب هاشون رو بشناسن طرح روی جلد کتاب هاشون رو به صورت داستان تعریف کردم که در قالب داستان ها نکات اخلاقی هم به بچه ها گفته می شه اولین ساعت ریاضی داشتیم داستان خانواده زنبود هارو تعریف کردم که یکی از بچه ها شب دیر خوابید و صبح تو لونه خواب موند و...

فرفره ی هستی ۲۸ نظر ۱۶

به به😍😎

خب من امسال سال اولی هست که می رم سر کار تا الان دانشجوی رشته علوم تربیتی گرایش آموزش ابتدایی بودم.

تو ذهنم بود یک ماه اول رو هر شب بیام بنویسم که هم خاطراتش رو داشته باشم هم روند پیشرفت خودم رو ببینم، ولی نمی دونم برسم یا نه چون کلا کار های مدرسه خیلی زیاده و اگر یک معلم بخواد واقعا خوب درس بده باید روزی 12 ساعت کار کنه نه 6 ساعت.

خب چون معلم کلاس اول هستم یک روز زودتر باید می رفتم که هم با بچه ها و مادر ها آشنا بشم هم این که کتاب های بچه هارو بهشون بدم.

تا سال های قبل به اسم جشن شکوفه ها یک روز زودتر بچه ها میومدن مدرسه ولی امسال به اسم دختران حسینی (ع) برای بچه ها مراسم برگزار کردیم.

حالا من امروز7 صبح رفتم مدرسه که کلاس رو تزئین کنم بچه ها می خوان بیان یه کم ذوق کنن، عاقا ما رفتیم مدیر نیومده بود که  بگه کدوم کلاس اول هست از طرفی هم مامان ها با بچه ها اومده بودن، ببینید اونا دیگه چقدر ذوق داشتن 😂

تا مدیر بیاد داخل یکی از کلاس ها بودم یه دختر کوچولو یعنی نگاهش می کردی یه وجب بود قدش😍 گفت خانم کلاس اولی ها شمایید؟ گفتم بله منم شما هم کلاس اولی هستین گفت نه آبجیم کلاس اوله من کلاس سوم هستم گفتم خواهرت کوش؟

گفت اینه نگاش کردم همون یک وجب قد هم نداشت انقدر ملوس بود انقدر ملوس بود که خدا می دونه😋😋 اصلا یه فرشته کوچولو 

وقتی دیدمش گل از گلم شکفت خلاصه اسم خواهرش مریم بود اسم این دختر ناز کلاس من نرگس.

مدیر اومد کلاس هارو مشخص کرد من شروع کردم به تمیز کاری و تزئین کلاس هر جا می رفتم مریم کوچولو هم پشت سرم مثل فرفره تمیز می کرد منم کلاس رو تزئین کردم. دیوار مدرسه کچ نداره چیزایی رو که می خواستم بزنم به دیوار با هیچ وسیله ای نمی چسبید نه پونز نه منگنه خلاصه با زور همه رو چسبوندم به دیوار الان که دارم تایپ می کنم بازوم تیر می کشه.

تزئین کلاس و کتاب های بچه ها که تموم شد به در کلاس ربان پاپیونی زدم بچه هارو به صف کردیم از زیر قرآن و اسفند رد کردیم موندن پشت در کلاس من ربان رو قیچی کردیم رفتیم داخل کلاس😅 با مادر هاشون صحبت هام رو کردم جلسه تموم شد .

بعد که مادرا رفتن من نشستم پرونده بچه هارو خوندم ببینم خانواده هاشون تو چه سطحی هستن، بچه ها بیماری خاصی دارن یا ندارن؟ مرزی هستن یا نه، تجدید پایه هستن یا نه و....

حالا مدرسه تموم شد می خواستیم بر گردیم قم ماشین نبود. مدیر برای ما تاکسی گرفت ولی ما پول نداشتیم هر 4 تامون کارت همراهمون بود به تاکسی گفتیم نزدیک یه عابر بانک بمونه که پول بگیریم پیاده که شدیم کرایه هر 4 نفرمون شد 6 هزار تومن یکی از بچه ها پول رو داد و فکر می کردیم تاکسی می مونه ولی تاکسی رفت و عابر بانک هم پول نمی داد ما مونده بودیم و یه روستا جدید که تا حالا نرفته بودیم.

خلاصه یکی دو تا خیابون خسته تشنه و گرسنه پیادروی کردیم رسیدیم به یک سوپر مارکت بزرگ یه تاکسی می شناخت زنگ زد بیاد مارو ببره قم یه چیزی خریدیم خوردیم یه مقدار هم بیشتر حساب کرد دستی به ما پول داد که کرایه تاکسی تا قم رو بدیم.

خلاصه روستایی که من می رم مدرسه 25 کیلومتر  تا قم هست ساعت یک باید می رسیدم خونه ساعت 2:30 رسیدم.

ولی خیلی ذوق داشتم مخصوصا وقتی دخترام رو دیدم من 17 تا دختر دارم امسال 😍😋







عاقا بیایید بگید من این 100 تا وبلاگی که پست گذاشتن و من نرسیدم این چند روز بخونم رو چه طوری بخونم الانم باید برم سراغ درس فردای بچه ها چون هنوز طرح درس ننوشتم 

ما باید هر روز تمام کاری که در 45 دقیقه هر زنگ کلاسمون انجام می دیم رو بنویسیم و از نظر روانشناسی هم اصولی باشه بهش می گن طرح درس ://

100 تا 🤔🤔😑

فرفره ی هستی ۲۹ نظر ۲۱
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!




کامنت برای دوستان وبلاگی
خصوصی گذاشته می شود:))

پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان